آن‌دم که در درياي خون زينب شنا کرد
لب را به رگ‌هاي بريده آشنا کرد
گفت اي برادر، قربان رويت
بنما اجازه بوسم گلويت

هرگز کسي چون من تنِ بي‌سر نبوسيد
بوسيدم آنجايي که پيغمبر نبوسيد
حيدر نبوسيد، زهرا نبوسيد
حتي نسيم صحرا نبوسيد

امشب چرا اين خواهر محزون خسته
تا نيمه‌شب خوانده نمازش را شکسته
گل‌هاي زهرا، گرديده پرپر
خاموش اينجا گرديده اصغر
اين سر  که ريزد از لب‌اش شهد حلاوت
فردا به نوک ني کُند قرآن تلاوت
گفت اي برادر، قربان رويت
بنما اجازه بوسم گلويت 

 

وقتـی که اهـل بیـت تـو محـمل نشـین شـد
وقتی که هنگام وداع آتشین شد
دیدم نشانی از پیکرت نیست
یا پیکرت هست اما سرت نیست
وقتی در آن دریای خون زینب شنا کرد
لب را به رگهای گلویت آشنا کرد
گفت ای برادر کو راس پاکت
تا کی ببینم من روی خاکت
هرگز کسی چون من تن بی سر نبوسید
بوسیده ام جایی که پیغمبر نبوسید
حیدر نبوسید زهرا نبوسید
حتی نسیم صحرا نبوسید
روزی که زلف چون شبت را من ببوسم
ای قاری قرآن لبت را من ببوسم
بر این لب لعل ای یار محکوم
ترسم که فردا دشمن زند چوب
مظلوم حسین جان